تبلیغات
خاطرات روز

یا ثار الله...

کربلا قبله ی دلهاست خدا میداند                دیدنش آرزوی ماست خدا میداند... 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 7 دی 1388    | توسط: زینو    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

رفتار من عادی است...

دیدم هیچی عین این شعر قیصر نمیتونه دنیای منو توصیف کنه....


رفتار من عادی است.

اما نمی دانم چرا
این روزها

از دوستان و آشنایان

هرکس مرا می بیند

از دور می گوید
:
این روزها انگار

حال و هوای دیگری داری
!
اما

من مثل هر روزم

با آن نشانیهای ساده

و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی

مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها

حس می کنم گاهی کمی گنگم

گاهی کمی گیجم
حس می کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر

این روزها را دوست دارم

گاهی

-
از تو چه پنهان
-
با سنگها آواز می خوانم

و قدر بعضی لحظه ها را خوبی می دانم

این روزها گاهی

از روز و ماه و سال ، از تقویم

از روزنامه بی خبر هستم

حس می کنم گاهی کمی کمتر

گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم

یک جور دیگر می پرستم

از جمله دیشب هم

دیگر تر از شبهای بی رحمانه دیگر بود
:
من کاملا تعطیل بودم

اول نشستم خوب

جورابهایم را اتو کردم

تنها - خدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم

با کفشهایم گفتگو کردم

و بعد از آن هم

رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم

و سطر سطر نامه ها را

دنبال آن افسانه ی موهوم

دنبال آن مجهول گشتم

چیزی ندیدم

تنها یکی از نامه هایم

بوی غریب و مبهمی می داد

انگار

از لابه لای کاغذ تا خورده ی نامه

بوی تمام یاسهای آسمانی

احساس می شد
دیشب دوباره

بی تاب در بین درختان تاب خوردم

از نردبان ابرها تا آسمان رفتم

در آسمان گشتم

و جیبهایم را

از پاره های ابر پر کردم

جای شما خالی
!
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد

یک پاره از مهتاب خوردم
دیشب پس از سی سال فهمیدم

که رنگ چشمانم کمی میشی است

و بر خلاف سالها پیش

رنگ بنفش و اروغوانی را

از رنگ آبی دوست تر دارم

دیشب برای اولین بار

دیدم که نام کوچکم دیگر

چندان بزرگ و هیبت آور نیست

این روزها دیگر

تعداد موهای سفیدم را نمی دانم

گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک

یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی

صد بار دیر یک وز می میرم
حتی

یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز

با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند

گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را

آهنگ یک موسیقی غمگین

هوایی می کند

اما

غیر از همین حس ها که گفتم

و غیر از این رفتار معمولی

و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است

نوشته شده در تاریخ جمعه 13 آذر 1388    | توسط: زینو    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

غذاهای خوابگاهی!!!

سلام راستش می خواستم تو این پست بگم که از امروز تا اطلاع ثانوی یه کم دیر به دیر تر آپدیت میکنم آخه فعلا یه کم مشکل دار شدم و نمی رسم آپ کنم. این پستو گذاشتم واسه اونایی که از پست قبلی من سود استفاده کردن و فک کردن خودشونو دانشگاشونو خوابگاشون خیلی باحاله در صورتی که نمیدونستن که به قول استاد اصولمون دانشگاه ما بهترین دانشگاهه دنیائه!!!این عکسای غذاهاییه که تو این چن وقت درست کردیم و لذت بردیم!!!گذاشتم که شماهم لذت ببرید!!به اضافه ی یه سری از عکسای جالب دیگه!

حمل بر خودستایی نشه کار خودمه!

این یکی کار مامانمه!

اینم  کار مایده جونمه!پایینی هم همینطور!

اولین باری که نرجس برنج درست میکرد!

کیک تولد سوین جون

کیک تولد ساره جون

 

این گلم هرچقدر تلاش کردیم نفهمیدیم کی داده بود به الهام؟؟؟؟ولی من از طرف الهام تقدیمش می کنم به همه ی شما!!

با این که دلم نمیاد بگم اما فعلا خداحافظ....

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 6 آبان 1388    | توسط: زینو    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

فلاکت خوابگاهی!!!

وقتی شنبه شد و راه افتادیم به سمت خوابگاه به این امید که از 7 تا 10 شب تقسیم اتاقه و خیالمون راحت بود که بامسئول خوابگاه هماهنگ کردیم و اتاقمون جوره و بهترین اتاقو ...چشمتون روز بد نبینه به محض ورود به خوابگاه با چنان ولوشویی مواجه شدیم که هرچی تو سرمون بود پرید و...راستش هرچی نقشه ی شبانه بود که من و ساره با هم می کشیدیم که کجا باشیم و کجا بهتره و ... نقش بر آب شد و به قول مولانا جونم از عرش(همان طاق سوم)به فرش(طبقه ی همکف) آمدیم و باز هم چشمتون روز بد نبینه با نگهبان هم سفره شدیم و قرار بر این شد که زیر یه سقف نون ونمک بخوریم ...

خلاصه از اونجایی که برادر بابایی و برادر محمدی از خوابگاه رخت بربسته بودند و یک سری آقا نگهبان قجری دون صفت بی عفت کلام خشن بدچشم ...جای برادرای عزیزمون رو تصرف کرده بودن هرچقدر اصرار می کردیم که آقا برو بیرون جای ماست ...از ما اصرار و از اونا انکار...وقتی از همه جا نا امید شدیم و با وعده وعیدای مسئول خوابگاه که تا فردا صبح اتاق تخلیه میشه آروم شدیم قرار شد بریم یه گوری رو پیدا کنیم شام بخوریم و شب بخوابیم از اقبال بلندمون!به محض ورود به اتاق سایت که به عنوان "محل اسکان موقتی آوارگان" در نظر گرفته شده بود لامپش خاموش شد و هرچقدر تلاش کردیم روشن نشد!بعد از دردسرهای فراوان!حال یکی از واحدارو برای سکونت انتخاب کردیم.البته بگم تنها نبودیم از اقبال بلند مائده اینا هم قفل اتاقشون خراب بود و باز نشد و اونا هم همراه ما...حالا شانس آوردیم پدر گرام بنده مقداری نان به همراه یک هندوانه!!!برامون آورده بود وگرنه به جرات میتونم بگم از گرسنگی هلاک می شدیم!بعد از صرف شام چرب وچیلی مان!!!وقت خواب بود و به دلیل وسعت جا! مجبور شدیم 4 نفری روی تشک من و مینا بخوابیم!سوین و مائده نامردی را تمام و کمال به جا آوردن و رفتن تخت پیدا کردن و خوابیدن.تختو می گما ؟حالیته ؟!!!میدونی چیه؟!!!چشمتون اصلا نبینه بهتره !مینا که از همان اول مثال خرس خوابید و الهام هم که به راحتی روی من تکیه داده بود و مشکلی نداشت بعد از 1 ساعت و اندی خوابید. خدای خوبم نمی دونم این همه پشه از کجا اومده بودن که حتی ثانیه ای من و ساره رو رها نکردن و بقیه اش رو هم که خودتون ملتفتید!نصفه شبی تصمیم گرفتم بر عکس بخوابم شاید گشایشی شد و ...آخه گفته بودن از این ستون به آن ستون فرجه....بهتر که نشد هیچ افتضاح شد.پاهای الهام 1 ساعت در دهانم بود و ساعت بعد درون چشمانم!هرچقدر هم پاهاشو از روی خودم کنار می کردم باز هم مثال نیروی جاذبه ای چشمان مرا جذب می کرد!!ساره هم که بواسطه ی برعکس شدن من خوابش برده بودو...خوشبختانه صبح شد و گوش شیطون کر و چشمشم کور داشت چشمام گرم می شد که دیدم یه نفر مدام توی سرم میزنه و میگه بلند شو...دختره ی بی حواس به جای اینکه الهام و ساره رو که کلاس داشتن بلند کنه منو با مشت و لگد بیدار می کرد.چند بارهم تاکید کرده بودم که من صبح کلاس ندارم اونقدر عصبانی بودم که بلند شدم و به الهام و ساره گفتم می خواهید شما بخوابید من برم سر کلاس...!!!وقت صرف صبحانه شد !همان نان های پدر گرام را داشتیم و مقداری گوجه و پنیر !نمی دونم الهام از کجا خیارم گیر آورده بود!!!پس از دقایقی مائده به جمعمون اضافه شد با اینکه می گفت من صبحانه نمی خورم خودم یه چیزایی خوردم بیشتر از همه ی ما خورد!!بطوریکه تا آخرین لحظات جمع کردن سفره هنوز مشغول خوردن بود و شک داشتیم یه چیزی از قبل خورده باشه!!بعد از صرف صبخانه به دلیل پربار بودن افتادیم روی زمین و منتظر جناب اقای نگهبان که هرچه سریعتر بار خودشو ببنده وببره!!!چند باری هم که با ساختمون مرکزی دانشگاه عزیزمون زنگیدیم بهمون قول شرف دادن که تا بعد از ظهر حلّه.مائده اینا هم هنوز اتاقشون بسته بود.در کمال گرسنگی و تشنگی به سمت دانشکده راه افتادیم که نهار را لااقل کوف...مان کنیم.به خاطر همان اقبال بلند از پیش گفته شده ترافیک شدیدی سراسر پایتخت رو فراگرفت به طوری که به نهار که نرسیدیم هیچ به کلاسمون هم دیر رسیدیم...سر کلاس هم به جای تجزیه و تحلیل حرفهای استاد پیرمان به تجزیه و تحلیل شکم مبارک پرداختیم و نمی دونم چطور تا آخر کلاس دوام آوردیم!!به محض خروج از کلاس خودم و مائده رو در حال گاز زدن ساندویچ در وسط خیابون دیدم!پس از دقایقی هم کلاسی های مذکرمون رو هم یکی پس از دیگری میدیدم که از کنارمون رد می شدن و ما همچنان مشغول بلعیدن ساندویچ!! کمی حالمان بهتر شده بود و به خوابگاه برگشتیم به این امید که شاید فرجی شده باشه!برای ما که فرج که نشده بود اعلام کرده بودن(همان ساختمان مرکزی رو عرض می کنم!)تا جمعه کانکس نگهبان آماده نمی شود و ما...آب سردی بود که بر روی تمام هیکلم ریخته شد....خوشبختانه قفل اتاق مائده اینا پس ازتلاش های مکرر عمو تاسیسات(برادر ارجمندی رو می گم!)شکسته شد و اونها هم اتاق دار شدن.تنها امیدمون به اتاق مائده اینا بود که شب لا اقل می تونم پیششون بخوابم داشتم از خستگی هلاک می شدم.هرچه و هرکه بود را نفرین میکردم تا اینکه یک دفعه نمی دونم معجزه شد ؟چی شد؟که از همان ساختمون به اصطلاح مرکزی اعلام شد که دل مبارک رییس خوابگاه برامون سوخته وتا 9 شب اتاقمون خالیه! من میگم چشمتون بازم چیزی نبینه بهتره!ساعت 2نیمه شب بود که اتاق نگهبان تخلیه شد و  رفتیم داخل!چنان اتاقی بود که نگو و نپرس!غرق در تار عنکبوت و گاهی حتی خود عنکبوت!تا صبح مشغول ور رفتن به آن بودیم و چنان اتاقی ساختیم که خودمون هم باورمون نمی شد همون قبلی باشه!در آخر هم عوض تشکر بابت تمیز کردن یه همچین مکانی از طرف نگهبان تهدید شدیم که به خاطر باز کردن کمدها تحویل کمیته انظباطی مون می ده! با این تهدید شدید فک نمی کنم تا آخر ترم دووم بیاریم و ما هم جزو همان اخراجی ها ! شویم!

آیا این داستان ادامه دارد؟

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 6 مهر 1388    | توسط: زینو    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

چشمها را باید شست...

چن وقت پیش که فهمیدم نمره ی چشمم رفته بالا و باید برای اینکه بیاد پایین عینک بزنم انگاری غم عالم ریخت روی سرم.قبلا تجربه شو داشتمو می دونستم از این به بعد باید از پشت یه قاب شیشه ای به آدما نگاه کنم از پشت یه نقاب...نقابی که همه چیزو بهت نشون نمی ده یه چیزاییش خوبه یه چیزاییشم بد.رفتم  بیرونو سعی کردم به بودن این قاب عادت کنم.همه رو صاف میدیدم.همه ی آدما رو صاف صاف میدیدم و خبری از تیرگی و تاری نبود.دورویی ها پیدا نبود و چیزی که میدیدم یه مشت خوبی و مهربونی و زلالی بود.آدم تنها جایی نمی دیدم.گدا و شاهزاده ای وجود نداشت.عارف و عاشق تنها فرقشون تو دو حرف آخرشون بود و عشق و اشک به هم دیگه پیوند خورده بودن.توی مغازه ها دیگه خبری از مارکای مختلف بیگانه نبود.بچه ای رو نمی دیدم که به خاطر خریدن مارک دیزل و 137 و آدیداس و... به مادرش اصرار کنه.از اون آدمایی که حاضر بودن این مارکا رو به هر قیمتی بخرن ولی ایرانیشو مفتم نخرن خبری نبود.خودمم مثل اینکه دیگه تمایلی بهشون نداشتم.انگاری چشم همه بسته شده بود روی فرهنگ تقلیدی بیگانه.فرهنگ خوشگل و کهن ایرانی رو میدیدم.چقدر این عینک دنیا رو برام زیبا تر کرده بود.چقدر همه مهربون و دوست داشتنی شده بودن چقدر همه جا صلح و دوستی موج می زد... چقدر دوستا همدیگرو دوست داشتن و دشمنا ...اصلا دشمنی وجود نداشت...خدا نزدیک بود...در یک قدمی... همه جا بوی خدا می اومد ...دین چه لباس زیبایی پوشیده بود.از آن لباس زشت و عاریتی خبری نبود. جمله ی هرچه می خواد دل تنگت بگو همه جا به چشم می خورد.کسی را ندیدم عقیق در دستش باشد و مهر ایمان روی پیشانیش.همه یکی بودن.شاید هم یکی همه بود...عجب مدینه ی فاضله ای بود...سرزمین عجایب...آرمان شهر...هرچه بود تمام می شد.کافی بود  نقاب شیشه ای رو بر دارم تا تمام چیزهایی که میدیدم برآسمان می رفت.بر باد می رفت...بر باد...ای کاش می شد برای همه ی آدمهای دنیا یکی مثل این قاب ساخت.ای کاش...

خیلی وقته دلم می خواد فریاد بزنم بگم که از دست همه شاکی ام.از دست خودم شاکی ام.نمی دونم چرا خیلی هامون از این ناراحت میشیم که یه عده عرب، زبان و به اصطلاح دینمون رو دزدیدن اما به روی خودمون نمیاریم که فرهنگ قشنگ و کهنمون رو هم یه عده دیگه دارن می دزدن.الان دیگه کسی پیدا نمیشه به لیلی و مجنون ، به رستم و سهراب ، به مازیار و بابک افتخار کنه.افتخارمون شده اینکه مارک کفشمون آدیداس باشه و مارک کیفمون دیزل.شلوارمون دی اندجی باشه و بلوزمون ...راه رفتنمون شبیه فلان بازیگر هالیوود باشه و حرف زدنمون مثل اون یکیشون...حالا به هر قیمتی!جالبه که با همین ادعاها دین رو هم روی دوشمون یدک می کشیم ! اونم از نوع اسلامش ! چطوره که ناراحت میشیم از زبان به تاراج رفته مون اما پشیزی واسه فرهنگ غارت شده مون ارزش قائل نیستیم!؟ ما اون همه شهید ندادیم که عکسشون پازل بشه روی دیوار و اسمشون وسیله ی بازی بچه ها! اونا رفتن که ما بمونیم. رفتن که ایران بمونه.اسلام بمونه. از همه مهمر فرهنگمون بمونه اما...فک میکردم این منم که با همه چیز قهر کردم با خدا قهر کردم اما دیدم نه مثل اینکه همه با همه چیز قهر کردن..با خدا قهر کردن...

خدایا اگه باهام آشتی می کنی و به حرفم گوش میدی نمره ی چشم همه مونو زیاد کن شاید اونطوری یه کم بیشتر ببینیم...قشنگتر ببینیم....

آمین ...     

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 2 مهر 1388    | توسط: زینو    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...

این اولین باری نیست که دارم برات نامه می نویسم.آخرین بارم نیست.می نویسم چون دلم برات تنگ شده دلم برای خودم تنگ شده. دلم تنگ شده واسه اون وقتا که مال خودم بودی مال آرزوهام مال خواسته هام اما حالا...وقتی داشتم نوشته های یکی از هم کلاسی هامو می خوندم دیدم چقدر حرفاش شبیه حرفای خودمه بهش حسودیم شد می گفت دلش می خواد برای خودش باشی برای خود خودش دیدم فقط من نیستم که اینا رو ازت می خوام همه می خوان فکر کردم دیدم چقدر می تونی بزرگ باشی که در آن واحد واسه همه باشی دلم برات تنگ شده می فهمی؟دلم می خواد باهام حرف بزنی دلم می خواد به حرفام گوش بدی دلم می خواد بازم مثل همیشه دوستم داشته باشی هرچی ازت می خوام بهم بدی تو که انقدر مهربون و خوبی انقدر بزرگی چرا نیستی؟چرا باهام قهر کردی؟چرا به حرفام گوش نمی دی؟چرا بهم می خندی؟چراااااااااااااا؟دلم برات تنگ شده دلم برای خودم تنگ شده خود خوبم خود شاکرم همونی که تو بغلت بود همونی که یه وقتی روی ماهتو بوسید همونی که ... همونی که خیلی زود از توی بغلت لیز خورد همونی که نتونست گردنتو بچسبه که نخوره زمین همونی که قدرتو ندونست همونی که معصیت کرد همونی که ...همونی که الان خورده زمین ...بهت نیاز داره دوستت داره دلش برات تنگ شده... دلش برای خودش تنگ شده... آهای صدامو می شنوی؟منو میبینی؟ میبینی چه جور دارم زار می زنمو به روی خودت نمیاری؟میبینی به چه روزی افتادمو نگام نمی کنی؟میبینی چه جور دارم ضجه می زنمو بهم می خندی؟آره حق داری بخندی منم می خندم به حال خودم  میخندم به خودم که این همه ادعا دارم این همه... آهای دارم قسمت می دم میبینی؟قسمت میدم به بنده هات که آفریدی قسمت میدیم به خوبی های که آفریدی قسمت می دم به خودت دیگه تنهام نذار تنهام نذار تنهام نذار دلم برات تنگ شده دلم برای خودم تنگ شده می خوام بکشم اینیو که الان هستم می خوام این زینبی که الان هستم نباشم میخوام از نو متولد شم می خوام  پاک به دنیا بیام پاک زندگی کنم پاکم از دنیا برم می خوام زندگی کنم می خوام زندگی کنم می خوام زندگی کنم کجایی؟ چرا حرف نمی زنی؟چرا جوابمو نمی دی؟چرا نمی زنی تو دهنم؟ بیا تو رو به خداییت قسم بیا یه مشت محکم بزن تو دهنمو نگو کفر میگم بیا بزن تو دهنمو بهم بی محلی نکن بیا خرابم کن بیا آوارم کن بیا منو بکش ولی تنهام نذار تو بهم قول داده بودی مگه نه؟؟ بگوکه زدی زیر قولت ؟بگو به خاطر معصیتم بود که زدی زیر قولت بگو ؟منم بهت قول داده بودم تو زدی زیر قولت منم همینطور این به اون در.قبول؟ بگو که قبوله؟تو رو به خداییت نگو می خوای رهام کنی ؟نگو دیگه نمیتونم بهت تکیه کنم؟نگو دیگه کسی رو ندارم؟دلم برات تنگ شده دلم برای خودم تنگ شده کجایی خداااااااااااااااااااااااااا؟

هم کلاسیم راست می گفت که می گفت:<<خدایا شیطون خیلی وقته تو جلدمون رفته! جلد که دیگه نه !! اینقدر پرروش کردیم که داره با گوشت و خونمون آمیخته میشه!>>

کمکمون کن نذار انقدر تنها بمونیم....

نوشته شده در تاریخ شنبه 7 شهریور 1388    | توسط: زینو    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

تو آسمون نوشته صنایع ها رو عشقه.....

همونطور که قبلا حضور مبارکتون عرض کردم دانشگاه عزیز ما واقع در پایتخت و کمی پایین تر از شمال شهر است!برخلاف کلیه ی دانشگاه ها بالاخص دانشگاه ها ی معروف پایتخت!دانشکده های دانشگاه خواجه علاف الدین به سبب فرهنگ بالای خواجه و به این دلیل که همه از وجود پرفیض ایشون فیض ببرند و نه به دلیل دیگری در سراسر پایتخت به چشم می خوره از آن غرب گرفته تا این شمال.نمی دونم قبلا گفتم یا نه اما دانشکده ی ما یعنی دانشکده ی مکانیک صنایع از جهت زیبایی و شکوه نما به قصر صنایع معروفه .ساختمانی 10 طبقه (که قبلا شرح مفصل طبقات رو براتون دادم!همان جی اف و بی اف و...) و بزرگ که لامنسب بدجوری چشم بقیه به خصوص برقی ها رو کور کرده که البته برای ما قصری ها اصلن مهم نیس چون به قول معروف: (( توپ تانک فشفشه/ برقی همون سیم کشه!)) ولی حالا خودمونیم اگه از ساختمون عهد قاجارشون بگذریم انصافا فضای سبز برق رو هیچ جا نداره و آدم کیف می کنه وقتی توش قدم می زنه.اینم بگم که اوایل ساختمون صنایعی ها هم همین جا بوده اما وقتی مسئولین دیدند اینجا لایق بچه های صنایعی نیس منتقلمون کردن به همان قصر!کجا بودم؟آها برق.ساختمون اینجا یه طبقه ی هم کف داره و یه طبقه ی بالا .اما در شگفتیم که چرا آسانسور داره!!!کلاساش اصلن قابل قیاس با قصر نیست و صندلی هاش بوی آقا محمد خان قاجار رو می ده البته خوب صندلی هائی هم هستن که در حد ناصرالدین و مظفرالدین باشن!اما خوب کمن!!سایت بچه های برقی از اونجایی که اصلن یعنی عمرنات سدیم تو کار چت و مسنجر و اینا نیستن  مجهز به برنامه ی مسنجر ،میبو،و هرچی دلتون بخواد هست.اما یه وقت خدایی نکرده فک نکنید که تو روم دانشجوها اثری از اینا هستا!راستی یادم رفت بگم برقی ها هم مثل ما که مکانیک ها رو می تحملیم! مجبورن کامپیوتری ها که به قول خودشون مرام کامپوتری؟؟دارن رو تحمل کنن.برخلاف رابطه ی صلح آمیز ما صنایعی ها و مکانیکی ها که دعواهامون فقط در حد ((مکانیک حیا کن/صنایع رو رها کن)) و ((نهایت مکانیک/ تنظیم باد لاستیک)) و ((میوه فقط گلابی/ رشته فقط صنایه/ مهندسین ضایه )) هست اینجا رو اگه جلوشو نگیرن هرروز سر همون مرام کامپیوتری خون به پا می شه .البته هستن برقی هایی که همچین مرام کامپیوتری دارن یکیشون ساره ی ما!همین که از دانشکده برق میای بیرون چشمت میفته به یک عدد خرابه که اگه یه کم دقت کنی میبینی همون دانشکده ی علوم خواجه ست.یه سری رشته ی ضایه همه ی علوم پایه!دلم نمی خواد بگم که تا حالا چن بار این جا آوار شده رو سر دانشجوهاش.البته نمیشه از این گذشت که به قول دانشجوهاش ما هرچی داریم از علومه!یکی از خوابگاه های لطایف نیز اینجاس.خوابگاهی مجلل با اتاقای بزرگ و 3 یا 4 نفره که میگن آسانسورم داره.البت ما که بخیل نیستیم بذار کیفشو ببرن.خلاصه از اینجا که سه کورس تاکسی سوار شیم و یه تیکه هم با اتوبوس بریم (اگه بیاد)می رسیم به هوافضایی های عزیز.کجا؟5 کیلومتری تهران .خاک سفید یا کاخ سفید نمی دونم .ملتفتی که کجا رو می گم. خدایی خیلی پرعقلی کردن هوافژا رو اینجا شاختن.آخه میدونید آدمای اینجا دائم تو فژان! راستی یادم رفت بگم یکی از خوابگاه های اقویا یا همون اجناس خشن اینجاست و مسئولین همیشه نگران بودن که مبادا هم دانشگاهی های مذکرمون هم ناخواسته به فضا کشیده بشن!!!که البته نگرانیشونم بی مورد نیس.ملت آب نبات به دست میرن اونجا و روم به دیوار سیگار به لب میان بیرون. از اینجا هم اگه سالم بیرون بیائیم میرسیم به عمرانی های گرام!روابط عمرانی ها با قصری ها زیاد بد نیس یعنی خوبم که نیس اما میشه تحملشون کرد!شاید یکی از دلایلش در مجاور هم بودنشونه.دانشکده ی عمران یکی از باحال ترین دانشکده ها بعد از صنایعه.بچه های خیلی صمیمی و باحال که نه مثل برقی ها و مکانیکی ها خودشونو میگیرن و نه مثل علومی ها ... .فقط یه کم زیادی سیاسی اند که میذاریم به سبب نزدیکیشون به ساختمون مرکزی.اما در کل بچه های گلی اند که  سوین و مهسا از آن جمله اند .

خوب اگه ذهنم یاری کنه دیگه دانشکده ای نمونده که بی نصیب مونده باشه.اینم از دانشگاه ما.دیدین گفتم خواجه خیلی علاف بوده....

راستی یکی نیس بگه اون شعره که اون بالا نوشتم چه ربطی به این متن داشت؟؟؟

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 31 تیر 1388    | توسط: زینو    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

2 ترم به یاد ماندنی

وقتی از آموزشی اومد بهش گفتم : سربازی چطوره؟ خوبه؟ خوش می گذره؟ آهی کشید و گفت نه بابا کلی افسردگی گرفتم با اون مردم غریب کش.حتی یه خاطره ی خوبم ازش ندارم. یه سر به وبلاگ زد و دعوام کرد  و گفت چرا این طوری شده وبلاگ؟پس کو خاطره هات؟گفتم :خاطره؟ خاطره کجا بود. راست می گفتاخیلی وقته دیگه ازش نگفتم از خاطراتم، از خوابگاه، اتاقمون، دانشگاه، تهران... ! شروع کردم براش تعریف کردن :

راستی گفتم فاطمه و ندا از اتاق رفتن و الهام و یه فاطمه ی دیگه اومدن؟قضیه ی پارک ملتو چی ؟اینکه ییهو تصمیم گرفتیم بریم آب نمای پارک ملتو ببینیم. ساعت 7 شب!برنامه ریزی کردیم تا 8 میرسیم اونجا تا 8.30 میمونیم و 9.30 میرسیم خوابگاه .کلی رو مخ برادر بابایی راه رفتیم تا اجازه داد 9.30 بیاییم.غافل از اینکه آب نما ساعت 9 شروع می شد و قرار بود سوین بخوره زمین !همون شب بود که در به در دنبال ذرت مکزیکی میگشتیم و ساره از فرط خستگی از مغازه ی آیس پکی پرسید : ((آقا ببخشید ذرت مکزیکی دارید؟)) و ییهو هممون زدیم زیر خنده. گفتم یه روز برای سمیرا و مائده عدسی درست کردم؟چه عدسی ای .انگشتاتم باش می خوردی!!نمیدونم چطور سوخته بود اما نپخته!سمیرا و مائده تا 3 روز دل درد داشتن.بعدشم مائده برا رو کم کنی سوپ درست کرد و از بس هول بود قوطی فلفل رو خالی کرده بود توش.عجب سوپ تند و تیزی شده بود ها!مسابقه ی سالاد درس کنی شب یلدا چی؟ اونم نگفتم؟ هیچی دیگه شب یلدا مسابقه ی سالاد درس کنی داشتیم و من با سالاد ماکارونی مخصوصم یه کارت هدیه ی ده هزار تومنی(چقدر زیاد!)بردم!(بین خودمون باشه تنها غذاییه که بلدم خوب درست کنم).تازه یه شبم مائده تن ماهیشو ترکوند.سقف آشپز خونشونو که نگاه کنی تن ماهی آویزون می بینی.

با هم خندیدیم.

راستی تولدم.تولد خوابگاهیم.

عکساشو که نشونت دادم؟اما ای کاش بودی و میدی چه قدر خوش گذشت

وقتی اینو گفتم کلی خندید گفت : واقعا ای کاش بودما!تازه دوزاریم افتاد چی گفتم.

راستی بذار افتادنم تو دانشگاه رو برات بگم.من و مائده همیشه بعد از کلاسای معادلاتمون به دلیل اینکه صبح کله ی سحر برگزار میشه میریم بوفه.چشمت روز بد نبینه اون روز هم داشتیم می رفتیم بوفه که یه دفه چادرم رفت زیر پام و حدودا 8 تا پله رو لیز خوردم اومدم پایین.حالا هر ورمونو نگاه می کنیم آدمه ! مائده هم به جای هم دردی با من میخندید و منو می کشید ببره که مبادا آبرومون بره!

بازم خندید .این بار قهقهه زد.

ای بابا چقدر زود گذشت همه ی اینا.انگار همین دیروز بود که ثبت نام کردیم .مائده با همون لحن شیطونش سلام داد و با هم دوست شدیم .دوست که نه .همراه ،همدم، خواهر.

اینا رو که گفتم گفت: تو که گفتی خاطره نداری .پس اینا چیه؟بنویس دیگه.حالا بذار من برات از سربازیم بگم.کلی تعریف کرد.کلی چیزای با مزه .وسطاشم هی می گفت خیلی با حال بود.

اینا رو که گفت گفتم:تو که گفتی خاطره نداری .پس اینا چیه؟

هر دو با هم به هم خندیدیم.

 

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 14 تیر 1388    | توسط: زینو    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

نقل یک رویداد...

در روزگاران کهن من زینت سلطان به همراه پروین دخت ساسانی  پس از چند ماه و اندی به مناسبت دخول حبیب گرانمایه ، مائده دخت مراد بیگ ،  قصد گرمابه کردیم تا شوخ از تن باز کنیم.هنوز بدنمان گرم نشده بود که ناگهان صفیه خاتون فریاد برآورد که ای دوستان گویی لوله ی غرفه ی نرجس بیگم و عیال ترکیده وسقف منزلشان پایین آمده و آب تمام سرای را گرفته. فی الفور گرمابه را ترک کنید که آقا نگهبان قاجار قصد قطع نمودن آب را دارد. ما نیز به حرف وی فی الفور لباس بر تن نموده و از گرمابه خروج کردیم. چشمتان روز بد نبیند  تا به طاق سوم (طبقه ی سوم) رسیدیم عیال نرجس بیگم را دیدیم که هراسان و گریان به غرفه ی ما پناه آورده و عاجزانه در خواست مدد دارند.ما نیز به ایشان رحم نموده و اتاقی از منزل خود را به آنها اختصاص دادیم. و به دوستان دستور دادیم که از واقعه ی پیش آمده پرده ای کشیده و تحویل ما دهند.ما نیز آن را برای شما به عنوان تحفه در این محل قرار می دهیم...

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 24 خرداد 1388    | توسط: زینو    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

تصاویر خوابگاهی!

تولد خوابگاهی من !

بدون شرح !

وقتی اسم ساره برای عمره ی دانشجویی در اومد !

وقتی مائده سوپ درست میکند !

چی بگم ؟خودتون دارید میبینید دیگه!!!

شب  چله خوابگاه !

غضنفر صفیه !

میز مطالعه بیچاره!

اینم اثر هنری خودمه !

اون خوشگل پررنگه مال منه اون یکی هم که معلومه دیگه مال مائده جونم!

نوشته شده در تاریخ جمعه 1 خرداد 1388    | توسط: زینو    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

من نیز عاشق شدم...

بعضی وقتها دل آدم می گیره دوست داره با یکی بحرفه یکی که به حرفاش گوش میده یکی که نمیپره وسط حرفاش و تا آخر میشینه کنار ش و بهونه نمیاره. من دلم گرفته.من عاشق شدم .اما نه یه عشق زمینی .نه عشق آدمیزاد به آدمیزاد .یه عشق آسمونی .یه عشق پاک .یه عشق ریشه دار. از همون عشقا... . حالا باید چی کار کنم؟

نوشته شده در تاریخ جمعه 18 اردیبهشت 1388    | توسط: زینو    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

13 بدر برفی !

 

این یه دونه رو داشته باشین الان زیاد وارد نیستم به زودی بقیه شو می ذارم!

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 13 فروردین 1388    | توسط: زینو    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

اتاق آبی کوچک من!

وقتی كلاس حل تمرین تموم شد، با عجله رو به خوابگاه راه افتادم. برعكس نمی دونم اون روز چرا اینقدر طول كشید تا رسیدم. ساره خیلی وقت بود منتظرم بود. وسایلمو برداشتم و تختمو جمع كردم و به طرف ترمینال جنوب! از صبح زود تا اون موقع پشت سر هم كلاس داشتم اما خسته نبودم؛ تنها چیزی كه توی اون لحظه می خواستم خونمون بود.2 هفته بود خونه نرفته بودم!

بالاخره رسیدم. مثل همیشه بابام منتظرم بود و نا خودآگاه به طرفش دویدم.

وارد خونه كه شدم بوی غذا چنان مستم كرد كه دیگه بقیه رو نمی دیدم. من واقعا خونمون بودم! بعد از خوردن شام از فرط خستگی بلافاصله خوابم برد. من كه هر روز باید بقیه رو به زور برای دانشگاه بیدار می كردم  صبح با صدای مامانم به زور بلند شدم! تمام اون روزو با مامانم بیرون بودیم. انگار مامان هم روحیه ای دو چندان گرفته بود. فردای اون روز هم كه كلشو مهمونی بودیم.چند روزم همینطوری گذشت. اما امروز وقتی از خواب بلند شدم و صبحانه خوردم دیگه نه جایی برای رفتن داشتم و نه كاری برای انجام دادن. حوصله ام خیلی سر رفته بود! گفتم بذار یه سری به اتاقم بزنم. پله ها رو آروم آروم رفتم بالا. در اتاقم بسته بود. هنوز پوستر شعر سهراب روش چسبیده بود: «خاك تپید، هوا موجی زد، علف ها ریزش رؤیا را در چشمانم شنیدند... .»

خیلی آروم در رو باز كردم. آلیس شده بودم در سرزمین عجایب! هیچ چیز تكون نخورده بود. 6 ماهی بود كه اینجا نیومده بودم! دفترچۀ خاطراتم هنوز روی میز بود با همان خودكار همیشگی اش ! عروسك خوشگلم هنوز آویزان دیوار بود و هنوز هم می خندید! چقدر این مدت تنها بوده! مثل من! نمی دانم چرا می خندید؟

ساعتم خوابیده بود .شاید هم زمان با رفتن من ! كتاب هایم را بگو! هنوز هم چشمك می زدند. گاج سفید و قرمز و همه رنگ قلم چی ریاضی و فیزیك و كوفت و ... هفت كنكور عربی و گسسته و ...چشمم افتاد به كتابی كه با دیدنش دیگه نتونستم خودموكنترل كنم. هشت كتاب سهراب عزیزم...همین كه بازش كردم این شعر اومد: «خانۀ دوست كجاست؟... .»تقویم روی میزم روی شهریور 87 هنگ كرده بود. حتی كسی ورقش نزده بود كه لا اقل ماهش درست باشه! جای آلبومم تغییر كرده بود. باز، وسط اتاق بود . روی عكس تولد 7 سالگی ام ! آخی ...چقدر كوچولو بودما! سجاده ام هم مثل همیشه باز بود و دیوان حافظ كنارش. نیت كردم و ...«میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست / تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز»

پشت میزم نشستم و دفترچۀ خاطراتم رو ورق زدم: « امروز حوصلۀ درس خوندن ندارم آخه فردا كنكور دارم نمی دونم خدا مثل همیشه كمكم می كنه یا نه ؟ ولی خدایا خودمونیم منو یادت نره ها ... .» این ماه های آخرش هم مثل ورقه های كوئیز دانشگاهم سفیده سفیدبود! یادش بخیر كنكور داشتم اما می نوشتم. گاهی  وقت ها وسط گسته خوندن شعر گفتنم میومد ! اما حالا چی ؟ دفتر شعرم از تاریخ 23/7/ به بعد چیزی نداره. این معنیش این نیست كه غریزه ام  كور شده این یعنی كه خودم كور شدم! گم شدم! توی اون تهران...بزرگتر از من هم گم می شن چه برسه به من كه هنوز هم كودكم و دوست دارم كودك باقی بمونم! عكس مكه ام هنوز آن رو بود! لباس احرامم چقدر كثیف شده بود توی عكس!؟ انگار دیگه سفید نبود ! سرم رو روی میز گذاشتم و فقط گریه كردم! گریه كردم و گریه كردم...دلم واسه مائده تنگ شده بود...به حال دوستای تهرانیم حسودی ام می شدو به حالشون غبطه می خوردم... .ای كاش دانشگاه منم توی شهر خودم بود... .

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 اسفند 1387    | توسط: زینو    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

چرا چادر؟

همین چند روز پیش بود كه یكی از آن هم كلاسی های ...فلان فلان شده ام! بهم گفت : ((تو با این چادرت خجالت نمی كشی تو وب مینویسی؟))

اولش كلی از دستش ناراحت شدم.بهم بر خورد.غصه خوردم.اما بعدش كه به خودم اومدم كلی خندیدم...خندیدم...اونقدر كه اطرافیانم بهم شك كردن.

می دونی چرا ناراحت شدم؟ از این ناراحت شدم كه احساس كردم داره بهم توهین میكنه .فكر میكردم راست میگه شاید نباید تو وب بنویسم.آخه من اساسا دختر شیطونی هستم.دوست دارم یه بند شیطونی كنم دوست دارم با همه دوست باشم.رابطۀ هم كلاسی از نظر من ارزشش خیلی بالا تر از این حرفاست شاید اینا فقط نظر من بود.اما بعدش كه عقلم اومد سر جاش دیدم چرندی بیش نگفته!!مشكل داشت!!مگه تو وب نوشتن ربطی به چادر داشتن یا نداشتن داره؟اصلا مگه چادر چیه؟قفس یا زندان نیست كه آدمو حبس كنه داخل خودش.اشكال از فرهنگ اون طرف بود كه می فكرید چادر یعنی اینكه سرتو بندازی پایینو مثل ...راه بری و به اطرافت هم بی توجه باشی.فكر میكرد هر كس چادر بپوشه یعنی اینكه نباید بخنده نباید تند تند راه بره نباید با هم كلاسی های مذكرش نعوذ باالله  حرف بزنه نباید تو وب بنویسه  چرا؟ چون ازارزشش كم میشه !!جالب اینه كه ارزش هم حالیش بود!!و خیلی چرندیات و چرت و پرت ها ی دیگه...شاید هنوز نمی دونست ایمان آدم به چادر داشتن و نداشتن یا ریش گذاشتن و نذاشتن نیست مهم اینه كه چی تو دل آدم بگذره مهم اینه كه خدای تو كی باشه.مسلما هر چی تو دل آدم بگذره رو رفتار و ظاهرش بی اثر نیست اما خدای من هیچ وقت نگفته كسی ایمانش بالاتره كه چادر سر كنه !تا حالا خیلی پیش اومده بود كه به این فكر كنم كه چرا چادر سر میكنم؟چون هیچ بایدی بالای سرم نبود.از همون اوایل كه چادری شده بودم هر چقدر بابام میگفت این چادر رو از سرت بردار یه حس درونی یه چیزی اون تو بود كه نمیذاشت.چند باری هم كه این كارو كردم احساس میكردم دیگه مال خودم نیستم از اینكه مال خودم نباشم نفرت داشتم و دارم.احساس می كردم تبدیل شدم به یه ابزاری واسۀ نگاه دیگران واسۀ توجه دیگران.شاید این كمال اعتماد به نفس باشه(در حد تیم ملی!)اما واقعا یه همچین احساسی داشتم.از اون به بعد دوست ندارم حتی لحظه ای ازش جدا بشم .آره شاید به قول اون طرف بشه اسم چادر رو گذاشت زندان اما نه برای خود آدم.زندان و قفسیه كه اجازه نمیده دیگران واردش بشن !اجازه نمیده دیگران حرمتتو بشكنن! نمی دونم تویی كه این حرفا رو به من زدی اینا رو می خونی یا نه اما امیدوارم قانعت كرده باشم .سعی كن آدم باشی نه اینكه فقط فكر كنی آدمی!

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 4 اسفند 1387    | توسط: زینو    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

روز عشق ایرانی!

 " در قرن سوم میلادی که مطابق می شود با اوایل امپراتوری ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده به نام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشته. از جمله این که سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشه(!). از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم غدقن می کنه. کلودیوس به قدری بی رحم و فرمانش به قدری قاطع بود که هیچ کس جرأت کمک به ازدواج سربازان رو نداشت. اما کشیشی به نام والنتیوس (والنتاین) مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می کرد. کلودیوس دوم از این جریان خبردار می شه و دستور می ده که والنتاین را به زندان بندازند و سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق، با قلبی عاشق اعدام می شه. بنابراین او را به عنوان فدایی راه عشق می دونند و از آن زمان نهاد و سمبلی می شه برای عشق!"

 

اما کمتر کسیه که بدونه در ایران باستان ، نه مثل رومی ها از سه قرن بعد از میلاد، که از بیست قرن قبل از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده!                                                                            

 

جالبه که بدونید این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادفه با 29 بهمن، یعنی فقط 4 روز بعد از والنتاین فرنگی! این روز "سپندارمذگان" یا "اسفندارمذگان" نام داشته. فلسفه ی بزرگداشت این روز به عنوان "روز عشق" به این صورت بوده که در ایران باستان هرماه را سی روز حساب می کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هر کدوم از روزهای ماه هم یک نام داشتند. مثلا روز اول، "روز اهورامزدا"، روز دوم ، "روز بهمن" (سلامت، اندیشه) که اولین صفت خداونده. روز سوم، "اردیبهشت" یعنی راستی و پاکی که باز از صفات خداوند است. روز چهارم "شهریور" یعنی شاهی و فرمانروایی آرمانی، که خاص خداوند است و روز پنجم، "سپندارمذ" بوده.

 

سپندارمذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشقه؛ چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزه. زشت و زیبا رو به یک چشم نگاه می کنه و همه را چون مادری در دامان پر مهر خودش امان می ده. به همین دلیل در ایران باستان، اسپندارمذگان را به عنوان نماد عشق می پنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می شده. که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می شد، جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت که در ماه مهر، "مهرگان" لقب می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندارمذ یا اسفندارمذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می گرفتند.

 

سپندارمذگان جشن زمین و گرامیداشت عشق است که هردو در کنار هم معنا پیدا می کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند. مردان هم زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می کردند. ملت ایران از جمله ملت هاییه که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته. به مناسبت های گوناگون جشن می گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده ی فرهنگ، نحوه ی زندگی، خلق و خوی، فلسفه ی حیات و کلا جهان بینی ایرانیان باستان است. از آنجایی که ما با فرهنگ باستانی خود کمتر آشناییم، شکوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده.

 

شاید هنوز دیر نشده باشد که روز عشق را از 25 بهمن ((valentine به 29 بهمن (سپندارمذگان ایران باستان) منتقل کنیم.

 

پی نوشت:

هر چند که برای من غیر قابل قبوله که تو یه همچین روزی الاناچه کارا میکنن ولی خوب گذاشتم که فقط یاداوری کنم اگه می خواهید این روزو به هم تبریک بگید لا اقل ایرانیشو تبریک بگید.!

 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 28 بهمن 1387    | توسط: زینو    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^