خدایا...
خدا جونم یادته پارسالو...
امسالم همون...
خداوندا من امروز، قشنگترین روز دنیا، روزِ قدم نهادنم در این هستیِ نیست، با تمام وجود به درگاهت آمده ام که تنها برای خود دعا کنم، آمده ام اعتراف کنم که تو را از یاد برده ام. آمده ام بگویم ناتوانی بر من چیره شده، تاب و توان را از من ربوده، توکّلم گم شده و صبر و تحمّلم به غارت رفته است. آمده ام تا از تو، آفریدگارم، بخواهم به من اراده ای دهی مضاعف، تا بتوانم. چرا که خود فرموده ای" مرا بخوانید تا اجابت کنم."
خدایا مشکلات بر من غلبه کرده اند، روحی به من عطا کن تا بر آنها فائق شوم. بصیرتی به من ده تا پلیدی های اطرافم را ببینم، سپس آنها را نادیده بگیرم.
مهربانا، تو خود خوب می دانی که گاهی نمی شنوم، گُنگم، گیجم، کمک کن تا بتوانم حتّی صدای بال فرشتگانت را حس کنم و از این همه سماجت خود خجالت بکشم.
بارالها، قلبی به من ده به جلالت سریر و به لطافت حریر و به صداقت بهار، تا آنگاه که بنده ای از بندگانت آن را شکست، بتوانم ببخشم و در حسرت انتقام بر نیایم.
خداوندا... خداوندا تو مرا آفریدی و مشکلات مرا نیز. بی شک صبر آن را نیز چاره ای اندیشیده ای! مرا صبری ده که از شدّت درد فغان بر نیاورم. پروردگارا، با خود به جز چندین کیسه ی رذالت چیزی ندارم، مرا توشه ای ده گرانبها و سنگین.
کردگارا، بیش از خود نگران پدر و مادرم هستم. به ایشان نیز صبری عطا کن از بابت من، که جز بدی در حقّشان کاری نکرده ام. بگو مرا ببخشند که هرچه جز این، مرا به تباهی می کشاند.
آفریدگارا، در این دنیای فانی و بزرگ جثّه پناهگاهی امنتر و آرامتر جز آغوش زیبای تو نیافتم؛ پناهم ده و دوباره مرا در آغوش بگیر؛ می خواهم روی ماهت را دوباره ببوسم.
خدای مهربان، بینشی به من ده تا فهم اینکه "هر آنچه که هست و آنچه که می شود حکمت توست"، بر من آسان گردد و بدانم که صلاح مملکت خویش خسروان دانند و منِ بندهی حقیر هیچ سردرنیاورم.
پروردگارا، ترسم از بزرگ شدن است و هیچ نکردن! از اینکه در این ارزشمندترین روز زندگیم، بزرگتر میشوم و به پایان عمر خویش نزدیک تر، بسیار می ترسم؛ چرا که هیچ نکردم، توشهی خوبی هایم پر از تهی ست. مرا عمری عطا کن تا بتوانم آن را سرشار از نیکی نمایم.
خداوندا، زمان فرارسیدن مرگم، به فرشتگانت بگو هنگام کشیدنم به روی زمین، مراقب گوهر گرانبهای وجودم، دلم، باشند. بگو مبادا به آن خدشه ای وارد شود که نمی بخشمشان، می دانم تو هم آنها را نخواهی بخشید. بگو من در این دنیا ارزش و بهایش را نفهمیدم، ندانستم که آن حرم امن توست و نباید در حَرَمَت غیر تو را راه داد. به هیچ فروختمش، شما مراقبش باشید. به فرشته ی مرگت بگو مبادا مرا رنج دهد، مبادا معطّل کند، به او سفارش کن به یک دم کار را تمام کند؛ چرا که توان تحمّلش را ندارم، بگو این بنده ام همیشه برای عاقبت به خیری اش دعا نموده است، اجابت کن.
ای نهایت آرزوی عارفان، ای الهه ی عالمیان، ای پناه بی پناهان، در این روز بسیار زیبا می خواهم آرزویی کنم نه چندان بزرگ و آن اینکه آرزوهای بندگانت را برآورده ساز...اگر به صلاحشان بود...
این با ارزشترین هدیه ای ست که در این مبارک روز به بنده ی حقیرت عطا می کنی...
الهی آمین
تبلیغات

البته زینب خیلی اصرار کرد تا قبول کردما!!
اما دیگه دیگه!حساب حسابه ....














