تبلیغات
خاطرات روز

خدایا...

خدا جونم یادته پارسالو...

امسالم همون...

خداوندا من امروز، قشنگترین روز دنیا، روزِ قدم نهادنم در این هستیِ نیست، با تمام وجود به درگاهت آمده ام که تنها برای خود دعا کنم، آمده ام اعتراف کنم که تو را از یاد برده ام. آمده ام بگویم ناتوانی بر من چیره شده، تاب و توان را از من ربوده، توکّلم گم شده و صبر و تحمّلم به غارت رفته است. آمده ام تا از تو، آفریدگارم، بخواهم به من اراده ای دهی مضاعف، تا بتوانم. چرا که خود فرموده ای" مرا بخوانید تا اجابت کنم."

خدایا مشکلات بر من غلبه کرده اند، روحی به من عطا کن تا بر آنها فائق شوم. بصیرتی به من ده تا پلیدی های اطرافم را ببینم،  سپس آنها را نادیده بگیرم.

مهربانا، تو خود خوب می دانی که گاهی نمی شنوم، گُنگم، گیجم، کمک کن تا بتوانم حتّی صدای بال فرشتگانت را حس کنم و از این همه سماجت خود خجالت بکشم.

بارالها، قلبی به من ده به  جلالت سریر و به لطافت حریر و به صداقت بهار، تا آنگاه که بنده ای از بندگانت آن را شکست، بتوانم ببخشم و در حسرت انتقام بر نیایم.

خداوندا... خداوندا تو مرا آفریدی و مشکلات مرا نیز. بی شک صبر آن را نیز چاره ای اندیشیده ای! مرا صبری ده که از شدّت درد فغان بر نیاورم. پروردگارا، با خود به جز چندین کیسه ی رذالت چیزی ندارم، مرا توشه ای ده گرانبها و سنگین.

کردگارا، بیش از خود  نگران پدر و مادرم هستم. به ایشان نیز صبری عطا کن از بابت من، که جز بدی در حقّشان کاری نکرده ام. بگو مرا ببخشند که هرچه جز این، مرا به تباهی می کشاند.

آفریدگارا، در این دنیای فانی و بزرگ جثّه پناهگاهی امنتر و آرامتر جز آغوش زیبای تو نیافتم؛ پناهم ده و دوباره مرا در آغوش بگیر؛ می خواهم روی ماهت را دوباره ببوسم.

خدای مهربان، بینشی به من ده تا فهم اینکه "هر آنچه که هست و آنچه که می شود حکمت توست"، بر من آسان گردد و بدانم که صلاح مملکت خویش خسروان دانند و منِ بنده‌ی حقیر هیچ  سردرنیاورم.

پروردگارا، ترسم از بزرگ شدن است و هیچ نکردن! از اینکه در این ارزشمندترین روز زندگیم، بزرگتر میشوم و به پایان عمر خویش نزدیک تر، بسیار می ترسم؛ چرا که هیچ نکردم، توشه‌ی خوبی هایم پر از تهی ست. مرا عمری عطا کن تا بتوانم آن را سرشار از نیکی نمایم.

خداوندا، زمان فرارسیدن مرگم، به فرشتگانت بگو هنگام کشیدنم به روی زمین، مراقب گوهر گرانبهای وجودم، دلم، باشند. بگو مبادا به آن خدشه ای وارد شود که نمی بخشمشان، می دانم تو هم آنها را نخواهی بخشید. بگو من در این دنیا ارزش و بهایش را نفهمیدم، ندانستم که آن حرم امن توست و نباید در حَرَمَت غیر تو را راه داد. به هیچ فروختمش، شما مراقبش باشید. به فرشته ی مرگت بگو مبادا مرا رنج دهد، مبادا معطّل کند، به او سفارش کن به یک دم کار را تمام کند؛ چرا که توان تحمّلش را ندارم، بگو این بنده ام همیشه برای عاقبت به خیری اش دعا نموده است، اجابت کن.

ای نهایت آرزوی عارفان، ای الهه ی عالمیان، ای پناه بی پناهان، در این روز بسیار زیبا می خواهم آرزویی کنم نه چندان بزرگ و آن اینکه آرزوهای بندگانت را برآورده ساز...اگر به صلاحشان بود...

 این با ارزشترین هدیه ای ست که در این مبارک روز به بنده ی حقیرت عطا می کنی... 

الهی آمین

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 29 فروردین 1390    | توسط: زینو    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

شبنم عشق...

این قطره های اشک که مانند شبنم است
دریا اگر شود ، برای شما کم است
 
از بس مصیبت تو عظیم است، یا حسین
چشمم همیشه در همه جا غرق شبنم است
 
یادش بخیر کرب و بلا عطر و بوی سیب
قلبم به یاد لحظه ی آخر، پر از غم است
 
بیخود که نیست گریه کنانت بهشتی اند
حتماً بساط بخشش زهرا فراهم است
 
گیرم بهشت هم بروم با شفاعتت
آقا! بهشت بی گل رویت جهنم است
 
شکر خدا سوا شده ی دستتان شدم
شکر خدا شفاعتتان هم که درهم است
 
حالا چه خوب شد که گدای شما شدم
جایم کنار حضرت عیسی بن مریم است
 
آقا! خلاصه میکنم و عرض من تمام
ناقابل است این که به زخم تو مرهم است

نوشته شده در تاریخ شنبه 27 آذر 1389    | توسط: زینو    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

بفرمایید خواهش می کنم!!!

با سلاااااام

راستش گفتم قبل از این که مطلبی بنویسم یه خبری داده باشم که من عضو تازه ام... یهو بچه ها مخصوصا ریحانا زبونم لال.... (نه بابا گفتم ضربه می خورین)

این زینب که کاری واسه وبلاگ نمی کنه گفتم من بیام یه دستی به سر و روش بکشم!!! البته زینب خیلی اصرار کرد تا قبول کردما!!

ما چاکریم زینوووو  اما دیگه دیگه!حساب حسابه ....

البته من فعلا نمی خوام با زینو رقابت کنما.گناه داره نونش آجر می شه!!

خب بسه دیگه...

منتظر پست بعدی یه من باشیییید

 

 

 

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 2 شهریور 1389    | توسط: ساره    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

كی به كیه؟!

از ترم 2 به بعد اتاقامون 4 نفره شد و ... . من و ساره و آزاده و الهام ، مینا و فاطمه و طیبه و نیلوفر که از بد روزگار هر دو گروه تو یه واحدو تو دو تا اتاق کنار هم افتادیم. اتاق یک متعلق به ما ( چون یکیم!!) و این اتاق دویی ها هم که...

 

مائده: آبجی گلمه! تو اتاق و واحدمون نیست ولی همسایه‌ی دیوار به دیوارمونه! واحد بقلیمونه و ارتباطمون یه ارتباط دهان به دیواره(یه چیزی تو مایه های دهان به دهان!) سوپ هایی که درست می کنه نظیر نداره! همیشه تا ته قابلمه خورده میشه! یه دوست واقعی و مهربونه. عاشق حکم بازی کردنه! فالم زیاد می گیره! فوق العاده با احساسه! خواننده‌ی مورد علاقه نداره. هرچی خوشش بیاد گوش میده.حرفیه؟! بچه درس خونه! معمولا یا سالن مطالعه ست یا اتاق ما! رشته شم اینداستریال اینجینیرینگه!!!(اصلن میتونی تلفظش كنی؟؟)

ساره: دوست حالا دیگه- 10 ساله‌ی منه.از اول راهنمایی دارم تحملش می کنم! انصافا بچه ی فوق العاده ایه! برق می خونه. عاشق رضا یزدانیه! همین چند  وقت پیش رفته بود کنسرتش! تازه باهاش عکسم انداخته! کلی هم علی اوجی هواشو داره! اوایل البته چاوشی گوش میداد بعد که چاوشی هم دیگه خز شد... . عاشقه! یه چتر معرکه ست! شکلک بلده در حد مرگ! به منم کلی یاد داده! اونم یه دوست واقعیه. تا حالا اند بار بیشتر گریه شو ندیدم! فال ورقو من از ساره جون یاد گرفتم! ولی خودش كه فال میگیره یه چیز دیگه ست!

مینا: همسر سابقم بود. اما به دلیل پاره ای از مشکلات ازش جدا شدم. 6 تا بچه داشت خوب!!! واسه همین تو اتاق ما نیست ، اتاق بقلیه! که اونم به خاطر اینکه هنوز با مسئله‌ی جدائیمون کنار نیومده اکثر اوقات تو اتاق ما پلاسه! مکانیک می خونه و من اگه حتی بخوام تو دانشکده از دستش راحت باشم نمی شه! دختر با احساسیه ولی اصلا احساساتی نیست. یه بابای واقعیه تو اتاق! آشپزیش حرف نداره! البته آشپزیش که نه ! مخلوط کردن مواد غذاییش بی نظیره! هرچی دلت می خاد بهش بده آخرش برات از توش یه غذا در میاره!

آزاده: خنده ست. نمک اتاقه! در هر صورت شادت می کنه، حتی اگه خودش ناراحت باشه! از بچه های نقشه برداریه! یه خاله زنک به تمام معنا! کلی هم رو رشته اش غیرت داره! اینم عاشق صدای رضا یزدانیه! جوری که بعد از هم اتاق شدنش با ما دچار بیماری میگرن شده بیچاره! آزاده جونم بیرجندیه! یه چند باری گریه شو دیدم  که یه بارش به خاطر شکستن عینکش بود! راستی ! نیمرو درست کردن آزی حرف نداره! خیلی هم دلش می خواد  یه بار تهی رو از نزدیک ببینه!

الهام: ریاضی می خونه طفلک! وقتی جبر خطی می خونه یه کم باید ملاحظه شو کرد! از بر و بچه های گل الیگودرزه! ماكارونی درست می كنه در حد بوندیسلیگا! حالش از پیاز داغ به هم می خوره! الهامم خواننده ی مورد علاقه نداره! ولی سیاوش زیاد گوش میده! گریه شو دیدیم زیاد!

فاطمه: مدیر روابط عمومیه! هم تو دانشکده هم خوابگاه! اتاق بقلیه ولی به هوای مینا قدم رو چشمامون میذاره و دائم الاوقات تو اتاق ما به سر میبره! البته اگه خوابگاه باشه! معمولا خونه‌ی خواهرشه! عاشق توضیح دادن و یاد دادنه! هفت خبیث، حکم، چشمک، مافیا و انواع و اقسام بازی ها! چایی رو هم یخ یخ نمی خوره چه برسه به داغ داغ! مهربونه! عاشق پنیره! اصلن وقتی پنیر می بینه نمی تونه خودشو کنترل کنه. تخم مرغ آب پز صبحش ترك نمی شه!:D

طیبه: از اون اتاق دویی هاست که مرام اتاق یکی داره. خیلی دوستش داریم. کوزت اتاقشونه! مدام جارو تو دستشه! خیلی هم مهربونه! هر موقع هم هوس چایی کنه(معمولا هر یه ساعت یه بار!) میاد اتاق ما و از tea maker  مون استفاده می کنه! رشته شم ریاضیه! شبا پای تلفنه صبح ها هم جلوی آینه! با آزاده مون زیاد کل می ندازه! هنوز نفهمیدیم لاهیجانیه یا کرجی!

نیلوفر: ایشون هم از هم اتاقی های اتاق دویی ها هستن. نیلوفر جون چون مزدوج شدن زیاد دور و ورش نمی پلکیم! به هر حال دیگه... .برق می خونه ( ناگفته نمونه آقاشونم برق می خونه) اینا هم بیر جندین ( هم خودش هم آقاشون)!

سوین: هم اتاقیه مائده ست! خیلی بانمکه انصافا! عمرانیه اردبیلیه! به هوای مائده اونم زیاد تو اتاق ما می پلکه!‌تازگیا البته با الهام ریختن رو هم!

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 16 تیر 1389    | توسط: زینو    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

یک شب به یاد ماندنی...

صبح که رفتم پیش دوستم بهم گفت هیچ می دونی امشب شب لیله الرغایبه؟!

امسال اصلن یادم نبود. یک آن کلن از خودم بدم اومد. خیلی عوض شدم! نزدیک اذان بود که به دوستام گفتم بیاین بریم بیرون که ماه رو ببینیم و آرزو کنیم! رفتیم. صدای قران از مصلی میومد. هرچقدر می گشتیم ماه رو پیدا نمی کردیم. دیگه نا امید و ناراحت شده بودم. می خواست اذان بگه! ولی ماه ... . تا صدای الله اکبر موذن بلند شد سوین داد زد : ماه! بارون گرفت! همون آن! چشمامونم! آرزو کردیم و ... .

اگه از اون لیله الرغایب 4 سال پیش که در آغوش عزیزترین و مهربون ترین و نزدیک ترین دوستم بودم، تو هواش نفس می کشیدم و آرزو می کردم بگذریم، امشب قشتگترین شب آرزوهای عمرم بود!

خدا جونم... آرزو می کنم تمام آرزوهامونو برآورده کنی! اگه به صلاحمونه!

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 27 خرداد 1389    | توسط: زینو    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

ماجرای یك اتفاق!

داشتیم شام می خوردیم، مفصل! در اتاقو زدن! سمیرا بود و صدام زد كه برم بیرون! الهام و آزاده و ساره رو میگی، داشتن از فضولی می مردن! رفتم بیرون و سمیرا بهم گفت كه جمیعاً( صنایعیون 87 ) بریم اتاق نرجس اینا توت فرنگی بخوریم!!!

ما هم خوشحال!!! شاممون رو خورده نخورده با اشراق آماده‌ی رفتن شدیم. گفتیم یه كم وی‍‍‍ژه تر آماده بشیم كه یه كم با هم به هم بخندیم!

رفتیم بالا. چشمتون روز بد نبینه. همه‌ی صنایعیون جمع بودن! همینطور كه داشتیم می گفتیم و می خندیدیم و می خوردیم نرجس اومد تو اتاقو گفت بچه ها آشپزخونه پر از دوده! رفتیم بیرون دیدیم كلی از دنیا عقبیم. همه تو راهروها بودن و جیغ و داد میكردن! ما هم شروع كردیم به جیغ و داد!!!بازم چشمتون روز بد نبینه مثل اینكه خوابگاه آتیش گرفته بود و ما داشتیم به سرِ صبر توت فرنگی می خوردیم! خلاصه هر كی یه پوششی (مناسب یا غیر مناسب!) از اتاق نرجس اینا برداشتیم و به طرف حیاط! مائده فریاد میزد، نرجس اشكش در اومده بود، سیما فحش می داد، منم نگران مائده بودم آخه داشت سكته می كرد! خلاصه با كلی درد سر رفتیم بیرون! اما خبری از سمیرا نبود! این ورو بگرد اون ورو بگرد! سمیرا انگار آب شده بود رفته بود تو زمین! كلی نگران بودیم و در فكر یك مراسم باشكوه ، با كلی حلوا و خرما! كه دیدیم سمیرا خانوم با لباس پلوخوری و كیف دستی شون وارد حیاط شدند! نگو رفته بود اتاقشون آماده شده بود و پولهاشو برداشته بود كه اگه خدایی نكرده، زبونم لال، خوابگاه رفت رو هوا مثل ما با پیجامه و چادر نماز گل گلیِ سفید و دمپایی لنگه به لنگه نره بیرون! حالا جای شكرش باقی بود كه از خیر لپ تاپش گذشته بود!

بعد از مدتی متوجه شدم آتیش سوزی دقیقا توی واحد روبرویی ما بوده و هیچ كس هم از واحد ما بیرون نبود! نگران هم اتاقیام شدم! به ساره زنگ زدم و مطمئن شدم همگی سالمن! چند دقیقه بعد اومدن بیرونو همدیگرو در آغوش گرفتیم! آزاده به تمام اقوام خبر داده بود و مدام درگیر چادر روی سرش بود!

اولش شاید نگرانی از آتیش سوزی و خفگی و دود و ... ما رو بیرون كشیده بود ولی بعدش تبدیل شد به خنده و بازی و شعار و تظاهرات! " خوابگاه شده فلسطین/ بچه ها چرا نشستین"،" گفته بودیم اگه فیوز بپره...." مصراع دومشو هر كاری كردیم نتونستیم بسازیم!!

جونم براتون بگه تا مسئول خوابگاه و مسئول فنی و البته حراست! رو نكشوندیم خوابگاه ول كن نشدیم!

نكته جالب این حادثة تاسف بار این بود كه داشتیم توی حیاط خیلی عصبانی و شاید منطقی ! با مسئول خوابگاه درمورد اتفاقات اخیر و داغونی ساختمون حرف می زدیم كه ییهو یه پیرزنه از بلوك كناری گفت:" آقای مسئول ببخشید یه عرضی داشتم! میشه یه كم همسایه داری به این دخترا یاد بدین!!!" پررّوووو !!ما هم كه عصبانی !!! ترجیح میدم نگم چی شد! بعد ازون باز مشغول صحبت بودیم كه ناگهان سیلی از آب به رومون ریخته شد! این همسایه ها وقت گیر آورده بودن واسه تلافی همه ‌ی سر و صداهای ما!

خلاصه اینكه تا حدود 3 شب مقاومت كردیم و نرفتیم تو! ولی بعدش وقتی خواب فشار شدیدی آورد و بهمون فهموندن "اتفاقه دیگه، می افته!"همه چیز فراموش شد و ... .

خلاصه اینكه... حلالمون كنید!!! اتفاقه دیگه! می افته!:D

 

نوشته شده در تاریخ جمعه 24 اردیبهشت 1389    | توسط: زینو    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

خداوندا...

خدایا...

خداوندا من امروز، قشنگترین روز دنیا، روزِ قدم نهادنم در این هستیِ نیست، با تمام وجود به درگاهت آمده ام که تنها برای خود دعا کنم، آمده ام اعتراف کنم که تو را از یاد برده ام. آمده ام بگویم ناتوانی بر من چیره شده، تاب و توان را از من ربوده، توکّلم گم شده و صبر و تحمّلم به غارت رفته است. آمده ام تا از تو، آفریدگارم، بخواهم به من اراده ای دهی مضاعف، تا بتوانم. چرا که خود فرموده ای" مرا بخوانید تا اجابت کنم."

خدایا مشکلات بر من غلبه کرده اند، روحی به من عطا کن تا بر آنها فائق شوم. بصیرتی به من ده تا پلیدی های اطرافم را ببینم،  سپس آنها را نادیده بگیرم.

مهربانا، تو خود خوب می دانی که گاهی نمی شنوم، گُنگم، گیجم، کمک کن تا بتوانم حتّی صدای بال فرشتگانت را حس کنم و از این همه سماجت خود خجالت بکشم.

بارالها، قلبی به من ده به  جلالت سریر و به لطافت حریر و به صداقت بهار، تا آنگاه که بنده ای از بندگانت آن را شکست، بتوانم ببخشم و در حسرت انتقام بر نیایم.

خداوندا... خداوندا تو مرا آفریدی و مشکلات مرا نیز. بی شک صبر آن را نیز چاره ای اندیشیده ای! مرا صبری ده که از شدّت درد فغان بر نیاورم. پروردگارا، با خود به جز چندین کیسه ی رذالت چیزی ندارم، مرا توشه ای ده گرانبها و سنگین.

کردگارا، بیش از خود  نگران پدر و مادرم هستم. به ایشان نیز صبری عطا کن از بابت من، که جز بدی در حقّشان کاری نکرده ام. بگو مرا ببخشند که هرچه جز این، مرا به تباهی می کشاند.

آفریدگارا، در این دنیای فانی و بزرگ جثّه پناهگاهی امنتر و آرامتر جز آغوش زیبای تو نیافتم؛ پناهم ده و دوباره مرا در آغوش بگیر؛ می خواهم روی ماهت را دوباره ببوسم.

خدای مهربان، بینشی به من ده تا فهم اینکه "هر آنچه که هست و آنچه که می شود حکمت توست"، بر من آسان گردد و بدانم که صلاح مملکت خویش خسروان دانند و منِ بنده‌ی حقیر هیچ  سردرنیاورم.

پروردگارا، ترسم از بزرگ شدن است و هیچ نکردن! از اینکه در این ارزشمندترین روز زندگیم، بزرگتر میشوم و به پایان عمر خویش نزدیک تر، بسیار می ترسم؛ چرا که هیچ نکردم، توشه‌ی خوبی هایم پر از تهی ست. مرا عمری عطا کن تا بتوانم آن را سرشار از نیکی نمایم.

خداوندا، زمان فرارسیدن مرگم، به فرشتگانت بگو هنگام کشیدنم به روی زمین، مراقب گوهر گرانبهای وجودم، دلم، باشند. بگو مبادا به آن خدشه ای وارد شود که نمی بخشمشان، می دانم تو هم آنها را نخواهی بخشید. بگو من در این دنیا ارزش و بهایش را نفهمیدم، ندانستم که آن حرم امن توست و نباید در حَرَمَت غیر تو را راه داد. به هیچ فروختمش، شما مراقبش باشید. به فرشته ی مرگت بگو مبادا مرا رنج دهد، مبادا معطّل کند، به او سفارش کن به یک دم کار را تمام کند؛ چرا که توان تحمّلش را ندارم، بگو این بنده ام همیشه برای عاقبت به خیری اش دعا نموده است، اجابت کن.

ای نهایت آرزوی عارفان، ای الهه ی عالمیان، ای پناه بی پناهان، در این روز بسیار زیبا می خواهم آرزویی کنم نه چندان بزرگ و آن اینکه آرزوهای بندگانت را برآورده ساز...اگر به صلاحشان بود...

 این با ارزشترین هدیه ای ست که در این مبارک روز به بنده ی حقیرت عطا می کنی... الهی آمین

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 29 فروردین 1389    | توسط: زینو    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

صدای پای بهار میاد،میشنوی؟

باز دوباره بهار شد و سال نو!باز دوباره دعوا سر اینكه كی سفره‌ی هفت سینو بندازه! چی سر سفره بذاریم؟ باز دوباره لحظه‌ی شیرین تحویل سال و پریدن تو بغل مامانت كه مامان جونم عیدت مبارك! سهم بابا هم از این لحظه پیاده شدن چند تا اسكناس نو بیشتر نیست! بیچاره باباها ! هیچ كی بهشون عیدی نمیده! برادرتم از این لحظه فقط اینو میدونه كه یكی دو تا اسكناس بیشتر از تو از بابا بگیره همین! دوباره بهار. دوباره طراوت، دوباره تازگی، دوباره جشن، مهمونی،عیدی!(رو عیدی خیلی تاكید میكنما!) دوباره شكوفه های خوشگل ریز و صورتی درخت هلوی باغچه‌ی كوچیك خونه‌ی خاوه! آخی! چقد دلم براش تنگ شده. فكر نكنم شكوفه هاش دراومده باشه! حتما هنوز پر از برفه! خلاصه اینكه این بهارم مثل تموم بهارای قبل از این میاد و میره و ما هنوز اندر خم یك كوچه ایم! هنوزم وقتی سال تحویل میشه و وارد سال بعد می شیم به خودمون قول میدیم دیگه اون آدم قبلیه نباشیم و كلی بهتر باشیم اما كو گوش شنوا! اون بالایی ها رو بی خیال! كلا می خواستم بگم كه درسته كه همه همیشه می گن بهار با خودش تازگی و طراوت و نشاط میاره ، ولی تو تا خودت نخوای نمی تونی از این شادابی استفاده كنی نمیتونی شاداب بشی نمی تونی از این همه زیبایی خدا لذت ببری! این همه قشنگیو نمیتونی ببینی! به بزرگیش فكر كن به اینكه تا دو روز پیش همه جارو برف پوشونده بود و حالا گلهای رنگی و خوشگل ! تا دو روز پیش پا میذاشتی روی برگهای زرد درختا و از صدای خرد شدنشون لذت می بردی حالا باید مواظب باشی گلها رو له نكنی! خدایی برات جالب نیست ییهو دم عیدی همه ی مردمو هول بر میداره خونه تمیز می كنن، لباسهای نو می خرن، آجیل، میوه، شیرینی و... خونه‌ی همدیگه میرن و می گن و میخندن. تا حالا به خودت نگفتی : خوب كه چی؟ بقیه ی روزهای سالو مگه ازشون گرفتن؟ هر رزو می تونن این كارا رو بكنن.ولی قشنگش اینجاست كه هرروز این كارو نمی كنن! خریداشونو میذارن واسه عید! خونه تكونیشو...چون یه عید باستانیه ! یه عید بزرگ! روزهایی كه میگن زمین توی اون روزا متولد شده! قشنگ نیست؟! 13 بدر كه دیگه اوجشه! خنده ست! تمام عید یه طرف سیزده به درش یه طرف دیگه! خصوصا وقتی قراره سبزه گره بزنی و بندازی تو آب! مادر بزرگم همیشه می خونه: سیزده به در چارده به تو لعنت به مرد قُدقُدو! سال دیگه سیزده به در بچه بغل شوهر به سر! ما هم همه با هم به هم می خندیم! خلاصه اینكه از زندگی لذت ببر شاد باش و اگرم نیستی سعی كن از این به بعد باشی! 2 روز دنیا ارزش این همه ناراحتی و غصه خوردنو نداره! از ما كه گذشت ! پا كه به سن گذاشتی تاسف می خوری به حال امروزت كه چرا استفاده نكردی! لذت ببر از نعمتهای خوشگل خدا!

عیدشما جلو جلو مبااااااااااارك!

نوشته شده در تاریخ شنبه 29 اسفند 1388    | توسط: زینو    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

حوصله ندارررررررم....

با خودم گفته بودم این بار که آپ کنم یه خاطره ای چیزی می نویسم از اردوی مشهد، از کلکلامون با اتاق دویی ها، از بازداشتمون از طرف کمیته انظباطی، از همه چیز، همه‌ی خاطرات قشنگ و خنده دار. اما ... . خیلی تلاش کردم بنویسم اما نشد. حتی خودم هم خندم نمی گرفت و خوشم نمیومد چه برسه به بقیه! قبلنم گفته بودم بعضی وقتها این طوری میشم. الان همون موقع ست که حوصله‌ی هیچ چیز و هیچ کسیو ندارم حتی خودم. دلم می خواد یه جای آرومو و بی دغدغه و خالی از سکنه پیدا کنمو بشینم و ساعت ها فکر کنم. یه جای آروم و قشنگ مثل باغچه‌ی کوچیک خونه‌ی خاوه! یه جایی که می تونی راحت و به دور از همه‌ی دغدغه هات پاهاتو دراز کنی تو باغچه و ساعت ها به یه برگ درخت خیره بشی و به همه چیز فکر کنی. راحت می تونی فریاد بزنی چون هیچ کس صداتو نمی شنوه باد صدای فریادتو تو خودش حل میکنه. حتی بادم با توئه. اما هرچقدر به همه اصرار کردم کسی منو نبرد اونجا. هیچ کس نفهمید چی میگم، هیچ کس درکم نکرد... .‌همه فقط خندیدن... . هرچقدر گفتم بابا دل من گرفته یه کاری کنید یه چیزی بگید باهام بازی کنید سرگرمم کنید بزنید تو گوشم ... همه فقط خندیدن... .هر چقدر دوستامو صدا زدم جواب ندادن انگار صدامو نمی شنیدن انگار من مرده بودمو کسی منو نمی دید... .من دلم یه جای خوب واسه فکر کردن می خواد، من دلم یه جای خوب واسه فریاد زدن می خواد، من دلم یه جای آروم می خواد، من دلم یه  جای دیگه می خواد، یه جا که باد بیاد ولی تو صورت آدم شلاغ نزنه، یه جا که سرما پوست صورت آدمو نبره، یه جا که خورشید نسوزونه، ماه روشن نباشه، ستاره ها چشمک نزنن، یه جایی که خدا اینقدر نزدیک نباشه. اینقدر مهربون نباشه. اینقدر بزرگ نباشه. یه جایی که من خودم باشمو خودم... .کسی یه همچین جایی سراغ نداره؟ توی شهر به این بزرگی توی دنیای به این بزرگی یه همچین جایی پیدا نمیشه؟

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 27 بهمن 1388    | توسط: زینو    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

یا ثار الله...

کربلا قبله ی دلهاست خدا میداند                دیدنش آرزوی ماست خدا میداند... 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 7 دی 1388    | توسط: زینو    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

رفتار من عادی است...

دیدم هیچی عین این شعر قیصر نمیتونه دنیای منو توصیف کنه....


رفتار من عادی است.

اما نمی دانم چرا
این روزها

از دوستان و آشنایان

هرکس مرا می بیند

از دور می گوید
:
این روزها انگار

حال و هوای دیگری داری
!
اما

من مثل هر روزم

با آن نشانیهای ساده

و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی

مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها

حس می کنم گاهی کمی گنگم

گاهی کمی گیجم
حس می کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر

این روزها را دوست دارم

گاهی

-
از تو چه پنهان
-
با سنگها آواز می خوانم

و قدر بعضی لحظه ها را خوبی می دانم

این روزها گاهی

از روز و ماه و سال ، از تقویم

از روزنامه بی خبر هستم

حس می کنم گاهی کمی کمتر

گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم

یک جور دیگر می پرستم

از جمله دیشب هم

دیگر تر از شبهای بی رحمانه دیگر بود
:
من کاملا تعطیل بودم

اول نشستم خوب

جورابهایم را اتو کردم

تنها - خدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم

با کفشهایم گفتگو کردم

و بعد از آن هم

رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم

و سطر سطر نامه ها را

دنبال آن افسانه ی موهوم

دنبال آن مجهول گشتم

چیزی ندیدم

تنها یکی از نامه هایم

بوی غریب و مبهمی می داد

انگار

از لابه لای کاغذ تا خورده ی نامه

بوی تمام یاسهای آسمانی

احساس می شد
دیشب دوباره

بی تاب در بین درختان تاب خوردم

از نردبان ابرها تا آسمان رفتم

در آسمان گشتم

و جیبهایم را

از پاره های ابر پر کردم

جای شما خالی
!
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد

یک پاره از مهتاب خوردم
دیشب پس از سی سال فهمیدم

که رنگ چشمانم کمی میشی است

و بر خلاف سالها پیش

رنگ بنفش و اروغوانی را

از رنگ آبی دوست تر دارم

دیشب برای اولین بار

دیدم که نام کوچکم دیگر

چندان بزرگ و هیبت آور نیست

این روزها دیگر

تعداد موهای سفیدم را نمی دانم

گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک

یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی

صد بار دیر یک وز می میرم
حتی

یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز

با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند

گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را

آهنگ یک موسیقی غمگین

هوایی می کند

اما

غیر از همین حس ها که گفتم

و غیر از این رفتار معمولی

و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است

نوشته شده در تاریخ جمعه 13 آذر 1388    | توسط: زینو    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

غذاهای خوابگاهی!!!

سلام راستش می خواستم تو این پست بگم که از امروز تا اطلاع ثانوی یه کم دیر به دیر تر آپدیت میکنم آخه فعلا یه کم مشکل دار شدم و نمی رسم آپ کنم. این پستو گذاشتم واسه اونایی که از پست قبلی من سود استفاده کردن و فک کردن خودشونو دانشگاشونو خوابگاشون خیلی باحاله در صورتی که نمیدونستن که به قول استاد اصولمون دانشگاه ما بهترین دانشگاهه دنیائه!!!این عکسای غذاهاییه که تو این چن وقت درست کردیم و لذت بردیم!!!گذاشتم که شماهم لذت ببرید!!به اضافه ی یه سری از عکسای جالب دیگه!

حمل بر خودستایی نشه کار خودمه!

این یکی کار مامانمه!

اینم  کار مایده جونمه!پایینی هم همینطور!

اولین باری که نرجس برنج درست میکرد!

کیک تولد سوین جون

کیک تولد ساره جون

 

این گلم هرچقدر تلاش کردیم نفهمیدیم کی داده بود به الهام؟؟؟؟ولی من از طرف الهام تقدیمش می کنم به همه ی شما!!

با این که دلم نمیاد بگم اما فعلا خداحافظ....

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 6 آبان 1388    | توسط: زینو    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

فلاکت خوابگاهی!!!

وقتی شنبه شد و راه افتادیم به سمت خوابگاه به این امید که از 7 تا 10 شب تقسیم اتاقه و خیالمون راحت بود که بامسئول خوابگاه هماهنگ کردیم و اتاقمون جوره و بهترین اتاقو ...چشمتون روز بد نبینه به محض ورود به خوابگاه با چنان ولوشویی مواجه شدیم که هرچی تو سرمون بود پرید و...راستش هرچی نقشه ی شبانه بود که من و ساره با هم می کشیدیم که کجا باشیم و کجا بهتره و ... نقش بر آب شد و به قول مولانا جونم از عرش(همان طاق سوم)به فرش(طبقه ی همکف) آمدیم و باز هم چشمتون روز بد نبینه با نگهبان هم سفره شدیم و قرار بر این شد که زیر یه سقف نون ونمک بخوریم ...

خلاصه از اونجایی که برادر بابایی و برادر محمدی از خوابگاه رخت بربسته بودند و یک سری آقا نگهبان قجری دون صفت بی عفت کلام خشن بدچشم ...جای برادرای عزیزمون رو تصرف کرده بودن هرچقدر اصرار می کردیم که آقا برو بیرون جای ماست ...از ما اصرار و از اونا انکار...وقتی از همه جا نا امید شدیم و با وعده وعیدای مسئول خوابگاه که تا فردا صبح اتاق تخلیه میشه آروم شدیم قرار شد بریم یه گوری رو پیدا کنیم شام بخوریم و شب بخوابیم از اقبال بلندمون!به محض ورود به اتاق سایت که به عنوان "محل اسکان موقتی آوارگان" در نظر گرفته شده بود لامپش خاموش شد و هرچقدر تلاش کردیم روشن نشد!بعد از دردسرهای فراوان!حال یکی از واحدارو برای سکونت انتخاب کردیم.البته بگم تنها نبودیم از اقبال بلند مائده اینا هم قفل اتاقشون خراب بود و باز نشد و اونا هم همراه ما...حالا شانس آوردیم پدر گرام بنده مقداری نان به همراه یک هندوانه!!!برامون آورده بود وگرنه به جرات میتونم بگم از گرسنگی هلاک می شدیم!بعد از صرف شام چرب وچیلی مان!!!وقت خواب بود و به دلیل وسعت جا! مجبور شدیم 4 نفری روی تشک من و مینا بخوابیم!سوین و مائده نامردی را تمام و کمال به جا آوردن و رفتن تخت پیدا کردن و خوابیدن.تختو می گما ؟حالیته ؟!!!میدونی چیه؟!!!چشمتون اصلا نبینه بهتره !مینا که از همان اول مثال خرس خوابید و الهام هم که به راحتی روی من تکیه داده بود و مشکلی نداشت بعد از 1 ساعت و اندی خوابید. خدای خوبم نمی دونم این همه پشه از کجا اومده بودن که حتی ثانیه ای من و ساره رو رها نکردن و بقیه اش رو هم که خودتون ملتفتید!نصفه شبی تصمیم گرفتم بر عکس بخوابم شاید گشایشی شد و ...آخه گفته بودن از این ستون به آن ستون فرجه....بهتر که نشد هیچ افتضاح شد.پاهای الهام 1 ساعت در دهانم بود و ساعت بعد درون چشمانم!هرچقدر هم پاهاشو از روی خودم کنار می کردم باز هم مثال نیروی جاذبه ای چشمان مرا جذب می کرد!!ساره هم که بواسطه ی برعکس شدن من خوابش برده بودو...خوشبختانه صبح شد و گوش شیطون کر و چشمشم کور داشت چشمام گرم می شد که دیدم یه نفر مدام توی سرم میزنه و میگه بلند شو...دختره ی بی حواس به جای اینکه الهام و ساره رو که کلاس داشتن بلند کنه منو با مشت و لگد بیدار می کرد.چند بارهم تاکید کرده بودم که من صبح کلاس ندارم اونقدر عصبانی بودم که بلند شدم و به الهام و ساره گفتم می خواهید شما بخوابید من برم سر کلاس...!!!وقت صرف صبحانه شد !همان نان های پدر گرام را داشتیم و مقداری گوجه و پنیر !نمی دونم الهام از کجا خیارم گیر آورده بود!!!پس از دقایقی مائده به جمعمون اضافه شد با اینکه می گفت من صبحانه نمی خورم خودم یه چیزایی خوردم بیشتر از همه ی ما خورد!!بطوریکه تا آخرین لحظات جمع کردن سفره هنوز مشغول خوردن بود و شک داشتیم یه چیزی از قبل خورده باشه!!بعد از صرف صبخانه به دلیل پربار بودن افتادیم روی زمین و منتظر جناب اقای نگهبان که هرچه سریعتر بار خودشو ببنده وببره!!!چند باری هم که با ساختمون مرکزی دانشگاه عزیزمون زنگیدیم بهمون قول شرف دادن که تا بعد از ظهر حلّه.مائده اینا هم هنوز اتاقشون بسته بود.در کمال گرسنگی و تشنگی به سمت دانشکده راه افتادیم که نهار را لااقل کوف...مان کنیم.به خاطر همان اقبال بلند از پیش گفته شده ترافیک شدیدی سراسر پایتخت رو فراگرفت به طوری که به نهار که نرسیدیم هیچ به کلاسمون هم دیر رسیدیم...سر کلاس هم به جای تجزیه و تحلیل حرفهای استاد پیرمان به تجزیه و تحلیل شکم مبارک پرداختیم و نمی دونم چطور تا آخر کلاس دوام آوردیم!!به محض خروج از کلاس خودم و مائده رو در حال گاز زدن ساندویچ در وسط خیابون دیدم!پس از دقایقی هم کلاسی های مذکرمون رو هم یکی پس از دیگری میدیدم که از کنارمون رد می شدن و ما همچنان مشغول بلعیدن ساندویچ!! کمی حالمان بهتر شده بود و به خوابگاه برگشتیم به این امید که شاید فرجی شده باشه!برای ما که فرج که نشده بود اعلام کرده بودن(همان ساختمان مرکزی رو عرض می کنم!)تا جمعه کانکس نگهبان آماده نمی شود و ما...آب سردی بود که بر روی تمام هیکلم ریخته شد....خوشبختانه قفل اتاق مائده اینا پس ازتلاش های مکرر عمو تاسیسات(برادر ارجمندی رو می گم!)شکسته شد و اونها هم اتاق دار شدن.تنها امیدمون به اتاق مائده اینا بود که شب لا اقل می تونم پیششون بخوابم داشتم از خستگی هلاک می شدم.هرچه و هرکه بود را نفرین میکردم تا اینکه یک دفعه نمی دونم معجزه شد ؟چی شد؟که از همان ساختمون به اصطلاح مرکزی اعلام شد که دل مبارک رییس خوابگاه برامون سوخته وتا 9 شب اتاقمون خالیه! من میگم چشمتون بازم چیزی نبینه بهتره!ساعت 2نیمه شب بود که اتاق نگهبان تخلیه شد و  رفتیم داخل!چنان اتاقی بود که نگو و نپرس!غرق در تار عنکبوت و گاهی حتی خود عنکبوت!تا صبح مشغول ور رفتن به آن بودیم و چنان اتاقی ساختیم که خودمون هم باورمون نمی شد همون قبلی باشه!در آخر هم عوض تشکر بابت تمیز کردن یه همچین مکانی از طرف نگهبان تهدید شدیم که به خاطر باز کردن کمدها تحویل کمیته انظباطی مون می ده! با این تهدید شدید فک نمی کنم تا آخر ترم دووم بیاریم و ما هم جزو همان اخراجی ها ! شویم!

آیا این داستان ادامه دارد؟

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 6 مهر 1388    | توسط: زینو    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

چشمها را باید شست...

چن وقت پیش که فهمیدم نمره ی چشمم رفته بالا و باید برای اینکه بیاد پایین عینک بزنم انگاری غم عالم ریخت روی سرم.قبلا تجربه شو داشتمو می دونستم از این به بعد باید از پشت یه قاب شیشه ای به آدما نگاه کنم از پشت یه نقاب...نقابی که همه چیزو بهت نشون نمی ده یه چیزاییش خوبه یه چیزاییشم بد.رفتم  بیرونو سعی کردم به بودن این قاب عادت کنم.همه رو صاف میدیدم.همه ی آدما رو صاف صاف میدیدم و خبری از تیرگی و تاری نبود.دورویی ها پیدا نبود و چیزی که میدیدم یه مشت خوبی و مهربونی و زلالی بود.آدم تنها جایی نمی دیدم.گدا و شاهزاده ای وجود نداشت.عارف و عاشق تنها فرقشون تو دو حرف آخرشون بود و عشق و اشک به هم دیگه پیوند خورده بودن.توی مغازه ها دیگه خبری از مارکای مختلف بیگانه نبود.بچه ای رو نمی دیدم که به خاطر خریدن مارک دیزل و 137 و آدیداس و... به مادرش اصرار کنه.از اون آدمایی که حاضر بودن این مارکا رو به هر قیمتی بخرن ولی ایرانیشو مفتم نخرن خبری نبود.خودمم مثل اینکه دیگه تمایلی بهشون نداشتم.انگاری چشم همه بسته شده بود روی فرهنگ تقلیدی بیگانه.فرهنگ خوشگل و کهن ایرانی رو میدیدم.چقدر این عینک دنیا رو برام زیبا تر کرده بود.چقدر همه مهربون و دوست داشتنی شده بودن چقدر همه جا صلح و دوستی موج می زد... چقدر دوستا همدیگرو دوست داشتن و دشمنا ...اصلا دشمنی وجود نداشت...خدا نزدیک بود...در یک قدمی... همه جا بوی خدا می اومد ...دین چه لباس زیبایی پوشیده بود.از آن لباس زشت و عاریتی خبری نبود. جمله ی هرچه می خواد دل تنگت بگو همه جا به چشم می خورد.کسی را ندیدم عقیق در دستش باشد و مهر ایمان روی پیشانیش.همه یکی بودن.شاید هم یکی همه بود...عجب مدینه ی فاضله ای بود...سرزمین عجایب...آرمان شهر...هرچه بود تمام می شد.کافی بود  نقاب شیشه ای رو بر دارم تا تمام چیزهایی که میدیدم برآسمان می رفت.بر باد می رفت...بر باد...ای کاش می شد برای همه ی آدمهای دنیا یکی مثل این قاب ساخت.ای کاش...

خیلی وقته دلم می خواد فریاد بزنم بگم که از دست همه شاکی ام.از دست خودم شاکی ام.نمی دونم چرا خیلی هامون از این ناراحت میشیم که یه عده عرب، زبان و به اصطلاح دینمون رو دزدیدن اما به روی خودمون نمیاریم که فرهنگ قشنگ و کهنمون رو هم یه عده دیگه دارن می دزدن.الان دیگه کسی پیدا نمیشه به لیلی و مجنون ، به رستم و سهراب ، به مازیار و بابک افتخار کنه.افتخارمون شده اینکه مارک کفشمون آدیداس باشه و مارک کیفمون دیزل.شلوارمون دی اندجی باشه و بلوزمون ...راه رفتنمون شبیه فلان بازیگر هالیوود باشه و حرف زدنمون مثل اون یکیشون...حالا به هر قیمتی!جالبه که با همین ادعاها دین رو هم روی دوشمون یدک می کشیم ! اونم از نوع اسلامش ! چطوره که ناراحت میشیم از زبان به تاراج رفته مون اما پشیزی واسه فرهنگ غارت شده مون ارزش قائل نیستیم!؟ ما اون همه شهید ندادیم که عکسشون پازل بشه روی دیوار و اسمشون وسیله ی بازی بچه ها! اونا رفتن که ما بمونیم. رفتن که ایران بمونه.اسلام بمونه. از همه مهمر فرهنگمون بمونه اما...فک میکردم این منم که با همه چیز قهر کردم با خدا قهر کردم اما دیدم نه مثل اینکه همه با همه چیز قهر کردن..با خدا قهر کردن...

خدایا اگه باهام آشتی می کنی و به حرفم گوش میدی نمره ی چشم همه مونو زیاد کن شاید اونطوری یه کم بیشتر ببینیم...قشنگتر ببینیم....

آمین ...     

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 2 مهر 1388    | توسط: زینو    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...

این اولین باری نیست که دارم برات نامه می نویسم.آخرین بارم نیست.می نویسم چون دلم برات تنگ شده دلم برای خودم تنگ شده. دلم تنگ شده واسه اون وقتا که مال خودم بودی مال آرزوهام مال خواسته هام اما حالا...وقتی داشتم نوشته های یکی از هم کلاسی هامو می خوندم دیدم چقدر حرفاش شبیه حرفای خودمه بهش حسودیم شد می گفت دلش می خواد برای خودش باشی برای خود خودش دیدم فقط من نیستم که اینا رو ازت می خوام همه می خوان فکر کردم دیدم چقدر می تونی بزرگ باشی که در آن واحد واسه همه باشی دلم برات تنگ شده می فهمی؟دلم می خواد باهام حرف بزنی دلم می خواد به حرفام گوش بدی دلم می خواد بازم مثل همیشه دوستم داشته باشی هرچی ازت می خوام بهم بدی تو که انقدر مهربون و خوبی انقدر بزرگی چرا نیستی؟چرا باهام قهر کردی؟چرا به حرفام گوش نمی دی؟چرا بهم می خندی؟چراااااااااااااا؟دلم برات تنگ شده دلم برای خودم تنگ شده خود خوبم خود شاکرم همونی که تو بغلت بود همونی که یه وقتی روی ماهتو بوسید همونی که ... همونی که خیلی زود از توی بغلت لیز خورد همونی که نتونست گردنتو بچسبه که نخوره زمین همونی که قدرتو ندونست همونی که معصیت کرد همونی که ...همونی که الان خورده زمین ...بهت نیاز داره دوستت داره دلش برات تنگ شده... دلش برای خودش تنگ شده... آهای صدامو می شنوی؟منو میبینی؟ میبینی چه جور دارم زار می زنمو به روی خودت نمیاری؟میبینی به چه روزی افتادمو نگام نمی کنی؟میبینی چه جور دارم ضجه می زنمو بهم می خندی؟آره حق داری بخندی منم می خندم به حال خودم  میخندم به خودم که این همه ادعا دارم این همه... آهای دارم قسمت می دم میبینی؟قسمت میدم به بنده هات که آفریدی قسمت میدیم به خوبی های که آفریدی قسمت می دم به خودت دیگه تنهام نذار تنهام نذار تنهام نذار دلم برات تنگ شده دلم برای خودم تنگ شده می خوام بکشم اینیو که الان هستم می خوام این زینبی که الان هستم نباشم میخوام از نو متولد شم می خوام  پاک به دنیا بیام پاک زندگی کنم پاکم از دنیا برم می خوام زندگی کنم می خوام زندگی کنم می خوام زندگی کنم کجایی؟ چرا حرف نمی زنی؟چرا جوابمو نمی دی؟چرا نمی زنی تو دهنم؟ بیا تو رو به خداییت قسم بیا یه مشت محکم بزن تو دهنمو نگو کفر میگم بیا بزن تو دهنمو بهم بی محلی نکن بیا خرابم کن بیا آوارم کن بیا منو بکش ولی تنهام نذار تو بهم قول داده بودی مگه نه؟؟ بگوکه زدی زیر قولت ؟بگو به خاطر معصیتم بود که زدی زیر قولت بگو ؟منم بهت قول داده بودم تو زدی زیر قولت منم همینطور این به اون در.قبول؟ بگو که قبوله؟تو رو به خداییت نگو می خوای رهام کنی ؟نگو دیگه نمیتونم بهت تکیه کنم؟نگو دیگه کسی رو ندارم؟دلم برات تنگ شده دلم برای خودم تنگ شده کجایی خداااااااااااااااااااااااااا؟

هم کلاسیم راست می گفت که می گفت:<<خدایا شیطون خیلی وقته تو جلدمون رفته! جلد که دیگه نه !! اینقدر پرروش کردیم که داره با گوشت و خونمون آمیخته میشه!>>

کمکمون کن نذار انقدر تنها بمونیم....

نوشته شده در تاریخ شنبه 7 شهریور 1388    | توسط: زینو    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^